تبليغاتX
بـــــــــــــرگرد
خانه | آرشيو | پست الكتروني
وصيت نامه
وقتي مرا در گور نهادند ، به آن کس که مرا دفن می کند

 بگوييد چشمانم را باز نگه دارد تا همه بدانند هنوز چشم به راه هستم

دستانم را روی قلبم بگذارند تا همه بدانند مهرش از دلم بيرون نرفته است

بگوييد در دستم گل مريم بگذارند که همه بدانند به پاکدامنی او ايمان داشتم

بگوييد که روی صورتم آب بريزد تا  همه بدانند هنوز هم برايش اشک می ريزم

  و در آخر سينه را بشکافند تا همه ببينند روی قلبم نوشته شده است :

                         ای بهترينم ... دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 86/01/25 و ساعت 3:50 قبل از ظهر | 
انتظار

تـمام راههـا بـه گيـسوان تـو ختم مي شـوند . تـمام ابرها در دستان تـو به دنيـا مي آيـند و تمـام آفـتابهـا  از چـشمان تـو آغـاز مي شـوند. صدايـم را بشنـو اي يـگانه اي کـه از همـه کهکشانهـا بالاتر نشستـه اي! صدايـم را کـه در آغـوش گلهــا مـعـطـر شـده بــه اتـاقـت راه بــده ! کـجا بـه سـراغـت بـيـايــم ؟ اي آخـريــن آرزوي مــن! در جنگلهـاي انـبـوه و شـرجي شمـال يـا کـوهستـانهـاي مـغـرور غـرب؟ بـي قـراري ام را بـراي که بگويم ؟ به پيچکهايي که هـرگز تا ارتفاع تـو قد نمي کشند يا درختاني که دستشان به دامان تـو نمي رسد ؟ از تـو فـقـط با دهانهـايي گفتگو مي کنم که بارها نـام تـو را بـوسيده اند٬ با دريـاهـايي که شـب و روز در تـو غـوطه مـي خورنـد ٬ بـا دلهـايـي کـه بـوي شـيرين فرهـاد را دارنـد . صبـح ها کـه آسمـان را آرام تکـان مـي دهي و بـر پـلکهـايمان خورشيـد مـي ريـزي ، با تـو حرف مي زنـم ٬ در حاليکه بارانـها بـه دورم حلقـه زده اند و حرفهـايـم را ترجمـه مي کننـد . اي نازنيـن تر از افسانـه هـاي ناگفتـه ! بضاعت مـن انـدک اسـت . هـديه اي براي تـو نـدارم جـز لـبخندهـايي کـه طعم عـشق را دارد و اشکهـايي که از چشمه هاي مـلکوت زلال تـر اسـت . مـن و شقـايـق و نـارنج همزمـان به دنيـا آمده ايم ٬ در روزي که دستهـاي محبوب تـو کـه لبـريـز از عـشق بودنـد در تپه هاي ازل سنبله هـا و ياسمن ها را مي آفـريـدنـد . اي قـشنـگ تـر از روزهاي عـاشقي ! اي دلپذير تر از ساعتهاي پرتپش انتظار ...!

هنوز منتظرم

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/12/04 و ساعت 3:47 قبل از ظهر | 

                 

 

      روزگاريست كه دو ستاره روي خورشيد

به اين غريب . تنهاي در عزلت

صفاي تابيدن نور اعتاء كرده است

دوستاره آبي ، نه يشمي ، نمي دانم

شدت نورش خورشيد را خجل كرده است

اينان ستارگان گردانند ،

كه كهكشان عشق را غالب ساخته اند

كهكشاني كه در حسرت ديدن اينان هماره در تب و تاب است

اينان را فقط يك نام سزاوار است

فقط يك نام

نامي كه اينچنين ، شعشعه نور در درونش نهفته است

نامي كه چون كرانه صبح دلنشين

و چون سحر گاهان راز و نياز با يكتا طلبد

آري

سحرگاهان چه اسم زيبايي ، زيبا و با مسمايي

آري

سحر سحر سحر

اين است مولود كهكشان عشق

پيوند كهكشان و سحر گاهان مبارك باد

 

 

...................................................................

 

حق با تو بود بايد مي خوابيدم

اما چيزي خوابم را آشفته است

در روي طاقچه روبرويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيسهاي سياه و روز پريشان

كاش تنها نبودم

فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد

كاش تنها بودي

آنوقت مي توانستم به اين موضوع و موضوعات ديگر آنقدر بلند بلند بخندم كه همسايگان از خواب بيدار شوند

مي داني؟

انگار بر چرخ و فلك نشسته ام. انگار قايقي مرا مي برد . انگار روي شيب برفها با چوب اسكي مي دوم و انـگار

مرا ببخش!

ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت‌ ؟

مي شنوي ؟

انگار صداي شيون مي آيد !

گوش كن !!

مي دانم كه كسي نوشتن عشق را نتواند !!

اما بجاي آن مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم !!!

گوش كــــن!

يكي بود ، يكي نبود .

زني بود كه بجاي آب دادن به گلهاي بنفشه

بجاي دادن علوفه به ماديان آبستن

بجاي پختن كلوچه كدو

ساده و اخمو

در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند.

…….

  به نظر شما كدام را بايد خواند؟

تاريخ يا جغرافي ؟

من دلم براي تاريخ مي سوزد

براي نسل ببرهايش كه منغرض شده اند

بر خمره هاي عسلش كه در جا شكسته اند

گوش كن !!

به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگري نوشت !!

حق با تو بود

بايد مي خوابيدم !

اما پدر بزرگم مي گفت:

چشم ها نگهبان دل هايند.

مـي داني!

از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار درگذر است؛

كودك ، خرگوش ، پروانه .

و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه

بي نهايت بار

در نامه ها و شعرها در شعله ها سوخته اند

تا سند سوختن نويسنده گانشان باشند

پروانه ها

آخ

تصور كن

آن ها در انديشه چيــزي مبهم

كه انعكاس لرزاني از حس ترس ، اميد را در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصانند و به گلها نزديك مي شوند

يادم مي آيد

روزگاري ساده لوحانه!

كوچه به كوچه و خيابان به خيابان

پي ات مي گشتم و دانه دانه بنفش هاي وحشي را يك دسته مي كردم

آه!!!!!

عشق را چگونه مي توان نوشت؟

در گذر اين لحظات پر شتاب شبانه

كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت!

ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است !!!!

سحر صدايم مي زند ؛

و گرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش مي دادم كه در آن دلي مي خواند:

من تو را.

يا هيچ كس را دوست دارم.

ولي با تمام نابـــاوري

اي كـاش باز صـدايم زنـد !‌‌ ! !

    

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/10/07 و ساعت 11:34 بعد از ظهر | 

هــميشه سبز مي خشكد

هــميشه ساده مي بازد

هــميشه لشكر اندوه ، به قلب ساده مي تازد

من آن سبزم ، كه رستن را ، تو از يادم ببردي

چه ساده ، هستيِ خود را ، به باد سادگي دادم.

- ایونو دانلود کن.حرف دلمه

باکیفیت [128] [64] [24]

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/09/09 و ساعت 11:18 بعد از ظهر | 
نميدونم خابم يا بيدار
با واژه هاي مبتذل

بر روي پوچي هاي كاغذ مي نويسم

دوستت دارم

بي آنكه مثل وقت هاي پيشين از خود بپرسم

دوستي چيست؟

همسايه ها در خواب هستند.

در حول و حوشم ، هيچكس نيست

گويي نگويي، سرخوشانه حالتي دارم.

 وهمي، مرا برداشته است

انگار آزادم

نــفرين به تو اي ابليس هشياري

نــفرين به نظم هر چه باقي

امشب ولي اينجا نشاني از بقا نيست

از لاي كاشي ها صداي موش مي آيد

 از شير آب

 آشپزخانه آبشار تندي جاريست

و روي شعله

توي كتري

بلبلي آواز مي خواند.

تا صبح اما يك نفس باقيست

 يك ساعت از آزادي خود بودنم باقي ست

يك ساعت از تنفس چند ساعته

 و سه سال گذشت

 خواهرم بـــهار هنوز بيدار است

و تو راستي كسي را مي شناسي

كه در خيال و خابهاي خود هرگز نخورده ميوه ممنوعه را ؟

يا زير بالشهاي شب پنهان نكرده گوشه اي از قلب را ؟

 مثل تو صد هزاران آدم ديگر

من دست در دستان ابليس

 بر صفحه يك ساعت بي عقربه

يكبار ديگر مي نويسم جمله را

آن جمله را يكبار ديگر

وقتي كه روز از راه مي رسد

 با وصله هاي سست و پوسيده

با صد هزاران قلب پنهان

 آنوقت.آنوقت

 من پاره هاي كاغذهاي خط خورده را تند و لرزان

بر جويبار پشت ديوار حياطم پرتاب خواهم كرد

اما سـحـر

 تا پيش از آن

 تا وقت باقيست

يكبار ديگر چشم را مي بندم

 

 …

 

و حالا ديگر تجسمت آسان است

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/08/11 و ساعت 0:59 قبل از ظهر | 
  سومين روز عشق1/8/82

آنروز هم روز، روز عاشقي

در زمان باز گشتم به شهر

ديدمش من باز هم در مركبش

اينبار من ز عشق خود، ز يارم آمدم

ديدم او هم جز خود تراشيدست بر خود آن يارها

هاتف ، سامان ، فريده و آن يك ديگران

گفتم به يار، كي يار من، همكلاسيند آنها ، حتما زِ هم

يادم است آن مركب بودش جديد

اي واي بگــزريم

من كه بنشستم به صندل ، بشنيدم يك صدا

يك صدا اما ندانستم بي ريا

اي خدا خود تو كه مي داني كه من

در راه ضرب قلبم تا به چندش مي رسيد

صداي قهقهش خنجر به احوالم مي كشيد

لحظه لحظه شارژ مي گشتم ز او

تا به اين كه ديدم ندارم راهي بِــه جز او

مركب ما برسيد به مقصد اي خدا

لــيك ، نرسيده بود مركب عشقم به مقصد اي خدا

مرتضي

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/06/20 و ساعت 4:2 بعد از ظهر | 
سكوت
سـكوت ، نه از بي صداييست

نفس هست و حرف هم

گفته ها و ناگفته ها

شنيده ها و نشنيده ها

سكوت از نبودن بغض نيست

از بي دردي نيست

سكوت از عادت نيست

از روزمرگي و فراموش شده گي نيست

از خواب و رخوت و بي حوصله گي نيست

سكوت از فرياد هاي در گلو مانده است

از نعره هايي كه هيچ وقت شنيده نشده است

همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن

جز سكوتي كه گاه و بي گاه همدم فريادهايي است كه بي خبر و نا خاسته از روزهايي نچندان دور مي آيد

از دلتگي هايي كه فراموش نشده است از خيانتهايي كه به روزگار شده است نه انگار …..باز هم حرفي نيست

مرتضي

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/06/18 و ساعت 1:15 قبل از ظهر | 
هنوز جوهرش خشك نشده ولي ميدمش به تو
دلم به وسعت چشم هايت تنگ است ولي خطوط فاصله چقدر پرنگ است تمام غصه من بي كسي و تنهايي ست ولي اميد رسيدن چقدر كمرنگ است دگر نخواهم ديد آن چشم هاي زيبا را دلم براي نگاهت چقدر دلتنگ است
|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/05/10 و ساعت 7:2 بعد از ظهر | 

سحر جان آمدم نبودی اگه اومدی یه یاداشت برام بزار


باتمام احساسم روزت را تبریک می گم


دلم می خواست مثل اون گلایی که بردی تو کوچه چمنی بهت بدم . (گل مریم)به نظرت امسال . سال بعد.سال بعدی یا ...

|+| نوشته شده توسط مرتضي در 85/05/05 و ساعت 2:40 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar